خاطرات یک روز شیرین قند عسلم🌺🌺
سلام عشق مامان![]()
![]()
![]()
![]()
الان که دارم این مطالب می نویسم روز ششم ماه رمضان ساعت یک ربع به ۱۲ شبه،دختر قشنگم می خوام از قشنگیهای این روزهای با تو بودن بگم،تو خیلی دوست داری تا سحر بیدار بمونی و با من و بابایی سحری بخوری،من و بابایی هم بهت اجازه دادیم بیدار بمونی،ازت می پرسیم چرا دوست داری بیدار بمونی؟در جواب میگی آخه خیلی حال میده شما با من بازی می کنید،با تبلتم بازی می کنم و تو روبیکا می گردم،فیلم میبینم،خلاصه تو این چند روز تا سحر بیداری و کلی کار می کنی و خوش می گذرونیم و سفره سحری ما با بودن تو صفای دیگه ای داره،امروز ساعت ۴بعداظهر از خواب ناز بیدار شدی و یزره تبلت بازی کردی![]()
ساعت ۵و نیم ناهار میگو سوخاری خوردی![]()
کل کتاب هاتون تموم شده خانم کریمی براتون برنامه مرور درسی درست کرده عکسش برات میزارم و هر روز طبق برنامه مرور می کنیم که انشاءالله تا برای امتحانات خرداد ماه آماده باشید،امروز مامان جون زنگ زد گفت افطار تشریف بیارید خونمون تو از خواب بیدار شدی مامان جون زنگ زد به خودت گفت خیلی خوشحال شدی سریع کارهات انجام دادی که بریم خونه مامان جون،دیکته نوشتی،وسط دیکته هم خودت و هم من آرایش کردی![]()
![]()
![]()
می خواستی از زیر درس در بری ولی نشد🤣🤣درس فارسی و نگارش و قرآن مرور کردیم بعدش
هم رفتی حمام ناز که هستی، نازتر شدی![]()
خوشگلت کردم رفتیم خونه مامان جون،محدثه و محمد حسین منتظرت بودن،رسیدیم موقع افطار بود بعد از افطار تا آخر شب کلی بازی و شادی کردین🥰🥰🥰
دختر عزیز از جانم انشاءالله همیشه لبت خندون باشه🥰🥰🥰🥰![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()














خاطرات یک روز شیرین قند عسلم🌺🌺
