نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

خاطرات یک روز شیرین قند عسلم🌺🌺

1400/1/31 0:30
نویسنده : مامان و بابا
316 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشق مامان
الان که دارم این مطالب می نویسم روز ششم ماه رمضان ساعت یک ربع به ۱۲ شبه،دختر قشنگم می خوام از قشنگیهای این روزهای با تو بودن بگم،تو خیلی دوست داری تا سحر بیدار بمونی و با من و بابایی سحری بخوری،من و بابایی هم بهت اجازه دادیم بیدار بمونی،ازت می پرسیم چرا دوست داری بیدار بمونی؟در جواب میگی آخه خیلی حال میده شما با من بازی می کنید،با تبلتم بازی می کنم و تو روبیکا می گردم،فیلم میبینم،خلاصه تو این چند روز تا سحر بیداری و کلی کار می کنی و خوش می گذرونیم و سفره سحری ما با بودن تو صفای دیگه ای داره،امروز ساعت ۴بعداظهر از خواب ناز بیدار شدی و یزره تبلت بازی کردیساعت ۵و نیم ناهار میگو سوخاری خوردیکل کتاب هاتون تموم شده خانم کریمی براتون برنامه مرور درسی درست کرده عکسش برات میزارم و هر روز طبق برنامه مرور می کنیم که انشاءالله تا برای امتحانات خرداد ماه آماده باشید،امروز مامان جون زنگ زد گفت افطار تشریف بیارید خونمون تو از خواب بیدار شدی مامان جون زنگ زد به خودت گفت خیلی خوشحال شدی سریع کارهات انجام دادی که بریم خونه مامان جون،دیکته نوشتی،وسط دیکته هم خودت و هم من آرایش کردی
می خواستی از زیر درس در بری ولی نشد🤣🤣درس فارسی و نگارش و قرآن مرور کردیم بعدش
 هم رفتی حمام ناز که هستی، نازتر شدی خوشگلت کردم رفتیم خونه مامان جون،محدثه و محمد حسین منتظرت بودن،رسیدیم موقع افطار بود بعد از افطار تا آخر شب کلی بازی و شادی کردین🥰🥰🥰
دختر عزیز از جانم انشاءالله همیشه لبت خندون باشه🥰🥰🥰🥰

پسندها (2)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)